فريد الدين العطار النيسابوري
292
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
هر كه او در ره به چيزى باز ماند * شد بُتش آن چيز ، كو بُت باز ماند چون تُنُك مغز آمدى بىدل شدى * كز شرابِ مست ، لا يعقلِ شدى مىمشو آخر به يك مىمست نيز * مى طلب چون بىنهايت هست نيز . الحكاية و التمثيل يك شبى محمود مىشد بىسپاه * خاك بيزى ديد سر بر خاكِ راه كرده بُد هر جاى كوهى خاك پيش * شاه چون آن ديد ، بازو بندِ خويش ، در ميانِ كوهِ خاكِ او فكند * پس براند آنگاه چون بادى سمند پس دگر شب باز آمد شهريار * ديد او را همچنين مشغولِ كار گفتش « آخر آنچه دوش آن يافتى * دَه خراجِ عالم آسان يافتى همچنان اين خاك مىبيزى تو باز ؟ * پادشاهى كن كه گشتى بىنياز . » خاك بيزش گفت « آن زين يافتم * آن چنان گنجى نهان زين يافتم چون ازين در دولتم شد آشكار * تا كه جان دارم مرا اين است كار . » مردِ اين در باش تا بگشايدت * سر متاب از راه تا بنمايدت